تبليغاتX
تب عشق







آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



شب یلدا


نويسنده: حسین مورخ: دوشنبه سی ام آذر 1388 در ساعت:
|+|



ماه محرم بر مسلمانان تسلیت باد.

ای وجودت عشق را معنای حسین

 عالمی یك قطره. تو دریا حسین


نويسنده: حسین مورخ: پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 در ساعت:
|+|



 

 

شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده  ,  من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ... وتمام شده...
 روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم  ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به جایی که میخواستیم برسیم  و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .
اما وقتی که فردا میومد دوباره همه چیز مثل دیروز میشد و انگار که هیج تصمیمی نداشتیم  برای خودمون... و همین طور روزها و فرداهای دیگه...
و اینطور بود که بزرگ شدیم .
بعضی هامون تو گذشته موندیم و حسرت کارهای نکرده و راههای نرفته ای رو خوردیم که باید انجام میدادیم و میرفتیم ... و به جاش بیراهه رو انتخاب کردیم .
بعضی دیگه هم بعد از کیش و مات شدن ;  دوباره بازی درست تری رو با دقت و پیش بینی کردن شروع کردیم تا اشتباههای گذشته رو جبران کنیم ...
...و بعضی دیگه هم (به خیال خودمون) فکر کردیم دیگه هیچی فایده نداره...حتی جبران! اما یادمون رفت که " انسانی برنده ست که تو بازی زندگی بعد از شکستش دوباره بلند شه و شروع کنه! شروع..."
 
...و اینطور می شه که آدم برای گذشته(فردای تموم شدش) دلتنگی میکنه که ای کاش اون فرداها رو به خوبی تموم میکرد و زود تر به خواسته های خوب زندگیش میرسید و "دوباره  میگه هنوز هم دیر نیست! فردا های زیادی هست که هنوز نیومده ! "
 
...و به  خودمون میگیم : امروز فرداییست که دیروز منتظر آن بودی پس از دستش نده تا همانند قبل افسوس بخوری و آن را  بر باد رفته ببینی...هنوز فردایی هست که از دستت نرفته!
 
پس این حرفو رسمی تر و عادلانه تر برای خودمون و تو گوش دیگران زمزمه می کنیم :

 
 "راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم "

 


 


نويسنده: حسین مورخ: سه شنبه دهم آذر 1388 در ساعت:
|+|



درد و دل با خدا

درد و دل با خداوند مهربان

گفتم خدای من!...

در زندگانی دقایقی بود که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی

دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن

لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر

من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون

عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می

کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور

باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز

گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت …

گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت …

در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی

دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن

لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر

من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون

عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می

کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور

باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز

گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت …

گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت …


نويسنده: حسین مورخ: یکشنبه هشتم آذر 1388 در ساعت:
|+|



عید قربان، عید فداکارى، ایثار، قربانى، اخلاص و عشق و بندگى، مبارک باد!

 ط¨ط²ط±ع¯طھط±غŒظ† ع¯ط§ظ„ط±غŒ ط¹ع©ط³ ظ‡ط§غŒ ط¹ط§ط´ظ‚ط§ظ†ظ‡ (ع©ظ„غŒع© ع©ظ†غŒط¯)

زندگی ...

 زندگي پير تر از تمامي زندگان است . همان گونه كه زيبايي بود پيش از آن كه زيبا بر زمين زاده شود .  و حقيقت حقيقت بود پيش از آن كه بر زبان آيد .

 زندگي در سكوت ما آواز ميخواند و در خواب سبك ما رويا ميبيند .

 حتي آن گاه كه سرخورده و پستيم زندگي تاج دار و سر بلند است . و آن گاه كه ميگرييم زندگي به  زور لبخند ميزند و حتي آن گاه كه به زنجيريم زندگي آزاد است .

 اغلب زندگي را به نام هاي تلخي ميخوانيم اما تنها آن هنگام چنين ميكنيم كه خود تلخ و تاريكيم .

 و زندگي را خالي و عبث ميپنداريم اما تنها هنگامي چنين ميكنيم كه روح ما به سرگرداني در مكان هاي متروك رفته باشد و قلب ما سرمست از خويشتن بيني مفرط است .

 زندگي ژرف و بلند و دور است . و هر چند تنها روياي گسترده ي شما ميتواند به گرد او برسد . اما نزديك است و هر چند نفس نفس شما به قلب او ميرسد سايه ي سايه ي شما بر چهره ي او مي افتد و پژواك ضعيف ترين فرياد شما در سينه ي او بهاري و پاييزي ميشود .

 


نويسنده: حسین مورخ: پنجشنبه پنجم آذر 1388 در ساعت:
|+|



سالروز شهادت امام محمد باقر تسلیت باد


نويسنده: حسین مورخ: سه شنبه سوم آذر 1388 در ساعت:



قول خدا....

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن

قول داده ؟

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده

خدا روزی رسونه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز

پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس

نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه

اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده

زياد تو دست انداز نمون

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده

يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی

پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی

بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت

هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره


نويسنده: حسین مورخ: سه شنبه سوم آذر 1388 در ساعت:
|+|



خانه دوست؟؟

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد

وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای دوست

خانه ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟
 

عکس قلب

افسانه ها میگویند که دوست داشتنی ترین انسان را میتوان

سوار بر اسبی تک شاخ یافت با چشم هایی بسته

من تورا سوار بر اسب دیدم

چشم هایت را باز کن تا باور کنی دوست داشتنی ترینی

گل من

 


نويسنده: حسین مورخ: یکشنبه یکم آذر 1388 در ساعت:
|+|



ستاره ی من

آسمان

شنیده ام هر کس در آسمان ستاره ای دارد، ستاره ی من حالا در آسمان چشمک می زند، پرنورتر و درخشان تر از بقیه ی ستاره ها.

 

چهره ی گمشده ام را در وجود ستاره ام جستجو می کنم، چهره ی فرشته ی گمشده ی من در سوسوی نور ستاره لبخند می زند.

 

چقدر دلم می خواهد ستاره ام را در آغوش بگیرم و به خاطر تمام نبودنهایش یک دل سیر گریه کنم.

 

ستاره ی من چرا بغض دلم را حس نمی کنی؟

 

ولی بدان من یک روز تو را خواهم یافت، به همین زودی زود. .  .

 

ستاره ی من از جنس من است، کاش می دانستم تا آمدنش چند شب دیگر در حال انتظار به خواب بروم؟

 

ستاره ی من یک فرشته ی زمینی است

 

زیباترین اسم دنیا را دارد


نويسنده: حسین مورخ: جمعه بیست و نهم آبان 1388 در ساعت:
|+|



قرار عشق

 

 

::در قرار عشق که وفا وجود نخواهد داشت::

::اما نمی دانم چرا طبیعت این قرار را گذاشته است::

ولگرد کوچه های تنهایی شدم… با کوله باری از حسرت و درد پای پیاده گز می کنم روزهای بی خاطره را… خدا لعنتش کنه اونی که تو را از من جدا کرد… مگه گلی نبود توی این باغ بزرگ دنیا که تو تک گلش شدی… نمی دونستم عطر و زیبایی دل فریب گل هم دروغه… عاشقی دروغه مگه نه… دیوونه بغض غریبانه سکوتی ناآشنا در وجودم موج میزنه… از وقتی رفتی در سینه ام احساس دوست داشتنت با حقیقت رفتنت دائم در حال ستیز هستند… وجود خسته من کارزاری برای جدالشان مهیا کرده… نمی دانم پیروزی با کیست؟ به جانت قسم خسته ام… کاشکی دیگر به انتها می رسیدم… سالها در دل من زیسته ای تو… پر و بال گرفته ای تو از من… ولی من هرگز ندانستم که تو چیستی و کیستی تو…

 

شمع ، عشق ، قلب ، زندگی ، عکس عاشقانه ، وبلاگ عاشقانه ، شعر عاشقانه ، عکس


نويسنده: حسین مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 در ساعت:
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod