تبليغاتX
تب عشق

تب عشق

عشقولانه جک sms

شعری از : "وحيد پورزارع"

لب تر کنی خیس می شوم در خشکسالی بوسه !....

تمام فنجانهای قهوه دروغ می گفتند تو بر نمی گردی ،

و حالا که خدای من شده ای ،

هر چقدر هم که دعا کنم ،

گوشت به حرفهام بدهکار نیست ،

بی خیال تر از تو این خیابان است که دست در جیب راه می رود ،

دهن کجی می کند ،

نکن خیابان من از تو پا خورده ترم !

تمام مسیر های تکه نان را که به تو می رسیدم گنجشکها خورده اند ،

کفشهام پاشنه می خورند !...

 انتظاری ناقص الحروف را کوچه آبستن است ،

کوچه خواهد مُرد ، تو بر نمی گردی !...

من که چیزی نمی خواهم جز این که بخواهیَم

و پنجره ای که مدام باز و بسته می کردی باز و بسته کنی ،

به دستهات بگو دوباره حادثه بیافریند فاجعه ای بزرگ ، حالا که در دست دیگری ست !..

چقدر این شعر بلند گریه می کند ،می خواهم بخوابم ،و دعا کنم بیدارم کنی ،

عزیزم... صبحانه آماده است ،

بله قربان ..آمدم

 مادر .... نگو که من دیوانه شدم

هرچند فکر می کنم بهتر از این نمی شود برای تمام بچه هایی که سنگم می زنند

 تمام دوستانی که به من می خندند ،مفید باشم !..

چرا هنوز من میز شام می چینم

پیراهنی که تو دوست می داری ، می پوشم

 وقتی بر نمی گردی ،

حق با مادرم بود که از خدا مرا می خواست و من تو را ،

چقدر شبیه من شده

مردی که به تو می آید ،و با تو می رود

و خلاصه می کند همه دوستت دارم را در تختخوابی به وسعت یک من

منی که از شما چیزی نمی خواستم

جز این که گورتان را جای دیگری بکنید !..

این دل دیگر دل نمی شود ،

شاید حق با مادرم بود ..

 

 

 


 

نوشته شده توسط حسین در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت


حال من خوب است اما...

سلام
حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
،با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است
اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ما می‌گذرد
این باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه! نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می‌نویسم
حال من خوب است

اما تو باور نکن.


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت موضوع متفرقه | لینک ثابت


دل کوک سروده ی شهریار قنبری

 

دست من وقت نوشتن

شکل اسم تو رو داره

وقت خوندن صورت من

خنده هاتو کم میاره

 

عطر یاسی که تو چیدی

ناز صد باغو خریده

ماه کامل سر سفره

گریه هامو سرکشیده

 

ای تو دل کوک، ای خوش آهنگ

تو شنیدنی ترینی

من پر از هوای غربت

تو هوای سرزمینی

 

زمهریر نارفیقان

خواب آزادی می بینه

هجرت من وسط آب

زورقی بی سرنشینه

 

پیله بستن در دل تو

کار پروانه شدن بود

گرد شعله قد کشیدن

رقص ناب مرد و زن بود

 

با تو باید مثل شبنم

عطر گل ها رو بغل کرد

تلخی فاصله ها رو

پر کندوی عسل کرد

 

تو چه خوشرنگ و عزیزی

مثل یک نت لب گیتار

مثل فکر شعر تازه

حدس یک گل پشت دیوار.

 

 

 


 

نوشته شده توسط حسین در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


باور نکن تنهاییت را...

باور نکن تنهاییت را،

من در تو پنهانم، تو در من

از من به من نزدیک تر تو

از تو به تو نزدیک تر من

 

باور نکن تنهاییت را

تا یک دل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچه ی عشق

بر دوش هم سر می گذاریم

 

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را

هرجای این دنیا که باشی

من با توام تنهای تنها

 

من با توام هر جا که هستی

حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز

با هم در این عالم نباشیم

 

این خانه را بگذار و بگذر

با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهاییت را

من با توام منزل به منزل.

 


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

 

منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه

 

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم

منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم

 

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من پر تصویر تو می شه

 

با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار، من مات تصویر توام

 

تو همینجایی همیشه با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همین جاست

 

تو همینجایی و هر روزمن به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم.

 


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


شاملو

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادریست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ایست

و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم....

و من آنروز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر نباشم.

 

 


 

نوشته شده توسط حسین در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط حسین در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


باران

باران که می بارد تو می آیی

باران گل باران نیلوفر

باران مهر و ماه و آیینه

باران شعر و شبنم و شبدر

 

باران که می بارد تو در راهی

از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر  شعر وآشتی لبریز

با ابر و آب و آسمان جاری

 

غم می گریزد غصه می سوزد

شب می گدازد سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد

تا شعر باران تو می گیرد

 

از لحظه های تشنه ی دیدار

تا روزهای با تو بارانی

غم می کُشد مارا تو می بینی

دل می کِشد ما را تو می دانی

باران که می بارد تو می آیی...

 

 


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


باران که می بارد...

باران که می بارد تو می آیی

باران گل باران نیلوفر

باران مهر و ماه و آیینه

باران شعر و شبنم و شبدر

 

باران که می بارد تو در راهی

از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر  شعر وآشتی لبریز

با ابر و آب و آسمان جاری

 

غم می گریزد غصه می سوزد

شب می گدازد سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد

تا شعر باران تو می گیرد

 

از لحظه های تشنه ی دیدار

تا روزهای با تو بارانی

غم می کُشد مارا تو می بینی

دل می کِشد ما را تو می دانی

باران که می بارد تو می آیی...

 


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


بهترین ِ بهترین ِ من!(فریدون مشیری)

...

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطرهای سبز و آبی و کبود،

نغمه های ناشنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها!

روی مخمل لطیف گونه هات

غنچه های رنگ رنگ ناز،

یرگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها!

خوب ِ خوب ِ نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب.

بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو، اگر چه بهترین سرود زندگی ست

من تو را

به خلوت خدایی خیال خود:

بهترین ِ بهترین ِ  من

خطاب می کنم،

بهترین ِ بهترین ِ من!

 


 

نوشته شده توسط حسین در جمعه نهم آذر 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که می شه یاد من میوفتی

 

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی

 

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم

 

 بذار خیال کنم هنوز پر از تب وتاب منی

روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

  

بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی پر می شی از خاطره هاش

 

اون که هنوز دوستش داری اون که هنوز هم نفسه

بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

 

دوباره فال حافظ و دوباره  توی فالمی

بذار خیال کنم بذار اگر چه بی خیالمی.


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


باد ما را با خود خواهد برد(فروغ)

 

 در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانی ست

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها همچون انبوه عزادارن

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

لحظه ای

و پس از آن هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست

             ای سراپا همه سبز

             دست هایت را همچون خاطره ای سوزان

             در دستان عاشق من بگذار

             و لبانت را همچون حسی گرم از هستی

             به نوازش لب های عشق من بسپار

                                                      باد ما را با خود خواهد برد

                                                      باد ما را با خود خواهد برد.

 

 

 


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


متن ترانه ای از احسان خواجه امیری

 

 

اگه دستم به جدایی برسه

 اونو از خاطره ها خط می زنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب و روز خداخط می زنم

 

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قیامت می کنم

نمی ذارم کسی عاشق نباشه

ماهو بین همه قسمت می کنم

 

وقتی گاهی منو دل تنها می شیم

حرفای نگفتنی رو می شه دید

می شه تو سکوت ما دوتا

خیلی از ندیدنی ها رو شنید

 

قصه ی جدایی ما آدما

قصه ی دوری ماست از خودمون

دوری من و تو از لحظه ی عشق

قصه ی سادگی گمشدمون

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


نقاب

توی صفحه ی غریب زندگی

همه مون در نقش یه بازیگریم

با همیم تو بازیای روزگار

از درون هم ولی بی خبریم

 

                               همه مون پشت نگاه صورتک

                               همیشه از صبح تا شب قایم می شیم

                               واسه پنهون کردن گریه هامون

                               روی قلب و روحمون خط می کشیم

 

بهتره به قلبامون دروغ نگیم

زندگی هر طور که باشه می گذره

من و تو مسافریم تو این روزا

مثل خورشید تو نگاه پنجره

 

                              توی پشت صحنه ی دنیای ما

                              خوبی و بدی می مونه یادگار

                              زندگی برای ما یه خاطره ست

                              از تمام قصه های روزگار.

 


 

نوشته شده توسط حسین در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


با تو...

 

زمستون بود

ولی

با تو تا بهار رفتم،

تا اونجا

که سبز حرف آخر بود

و عشق تنها موسیقی دل.

با تو،

با تو که مهربونی،

با تو

که سبزترین سبزه عشقی.

با تو

همیشه با بهار همسفرم.

 

 

 


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


ای همیشه خوب(فریدون مشیری)

 

 

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو.

می برد مرا

به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه می کشم تو را

به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من

زجان تو!

ای همیشه خوب!

ای همیشه آشنا!

هر طرف که می کنم نگاه،

تا همه کرانه های دور،

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو!

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک!

                  یک نفس اگر مرا

                          به حال خود رها کنی

                                         ماهی تو جان سپرده روی خاک.


 

نوشته شده توسط حسین در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


نقشه های طلایی و قولای بی حساب کتاب

قرارای یواشکی، ساعتای پر تب و تاب...

                                              

خیال می کردم نباشی، دنیا به آخر می رسه

اگه یه روز بری سفر، عمر منم سر می رسه

 

یادش به خیر اون روزا که خوابای رنگی می دیدی

دنیای با هم بودنو پر از قشنگی می دیدی

 

من بودم و تو بودی و هزار تا وعده و وعید

یه قصر رؤیایی بود و شاهزاده با اسب سفید

 

من مَرد قصه هات بودم، تو هم عروس رؤیاهام

سوار کالسکه ی نور، خیال می بافتی پا به پام

 

قصه ی ما به سر رسید دنیا به آخر نرسید

دلی که پابند تو بود، از تو و عاشقی برید

 

بازی دیگه تموم شده، به آخر خط رسیدی

معنی عاشق شدنو آخرش هم نفهمیدی

                                 آخرش هم نفهمیدی....

 


 

نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


کوچه وقتی تو نباشی...

کوچه وقتی که نباشی، رگ خشکیده ی شهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره

دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

 

                                             تو پی کدوم ستاره پشت ابرا خونه کردی

                                             رفتی و چیزی نگفتی گریه رو بهونه کردی؟

                                             من سؤال ساده ی تو، تو جواب مشکل من

                                             رد پای رفتن تو تا ابد روی دل من

 

وقتی آسمون شبهام زیر سایه ی چشاته

وقتی حتی این ترانه رنگ غربت صداته

نمی ذارم این دو راهی سر راه ما بشینه

نمی ذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه

 

                                           شب رو با فانوس اشکم می برم به روشنایی

                                           با تو می رسم دوباره به طلوع آشنایی

                                           می دونم هر جا که باشی، دل تو اهل همین جاست

                                           واسه ی من و تو اینجا، اول و آخر دنیاست.

                                                                                                                                                                                                                        "متن ترانه ای از احسان خواجه امیری"


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


هی فلانی...

 

 

هی فلانی

         می دانی؟

        می گویند رسم زندگی چنین است:

                    می آیند                                             

                        می مانند

                         عادتت می دهند

                                 و می روند

                       و تو تنها می شوی

                                                نگفتی

                                رسم تو هم چنین است؟

                                 مثل همه ی فلانی ها.


 

نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ساعت موضوع sms | لینک ثابت


پرنده مردنی است(فروغ)

دلم گرفته ست

 

دلم گرفته ست

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

 

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ رابطه ها تاریکند

 

چراغ رابطه ها تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

 

معرفی نخواهد کرد

 

کسی مر ا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر داشته باش

 

پرنده مردنی است.

 


 

نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


تموم شده صدای من تا کی می شه زندونی بود؟

آسمون پوشالی ساخت بغض ترانه رو سرود؟

 

تا کی می شه یه سایه بود کوچ ستاره ها رو دید؟

یه کشتی شکسته شد باز هم به ساحل نرسید؟

 

غربت شعر من چرا به گوش تو نمی رسه؟

خاطره های موندگار هنوز یه راه نفسه

 

ای هم قسم، آغوش تو یه سایه بون آشناست

یه جا مثل خورشید گرم، یه بستر بی انتهاست

 

تنها نرو ای هم قسم، تو لحظه ی شکستنم

تموم شده صدای من، بیا تا من حرف بزنم

 

تنها نرو ای هم قسم، نذار به آخر برسم

تو این خزون بی بهار منم مثل تو بی کسم.

 


 

نوشته شده توسط حسین در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت


 

آن زمان که غم تنهایی من

                می برد قایق طوفانزده ی قلب مرا

                                            تا شب دورترین ساحل غم

آن زمان که دل من

                می شود رنگ خزان