درباره وبلاگ
سلام... من حسین هستم 21 سالمه از شهرستان بیرجند در حال حاضر دانشجوی حسابداری می باشم
خوشحالم که وبلاگ من رو برای دیدن انتخاب کردید نظر هم توی وبلاگ یادتون نره
poya_65xxx ایدی من هست
09353288710
جهت تبادل اس ام اس با دوستان
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
تنهای ... تنهام
دل شکسته تنها
مرگ عشق
نامه ای به قلبم
کوره راههای زندگی
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
عاشق تنها
دشت شقایق
نقطه سر خط
تنها محبت مهربونی
تا انتهای حضور
شب سیاه
دخترانه
شیطنت های ما سه نفر
مشق عشق
دختر آبی
دنیای عشق
دختران آبی پوش
عاشقانه ها
حرفهای من با خودم
مهربانی
چرا دل نمیدی؟دل می سوزونی
نغمه تنهایی
لحظه های شاد
ما از آن پاکدلائیم که به کس کینه نداریم
ناهید شب
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
طراح قالب
POWERED BY
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت .آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد...مشتري پرسيد :چرا؟آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني .مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت .به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد.مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت :مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!!!!!!!!!!! مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم!!!!!مشتري با اعتراض گفت :پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند..آرایشگر گفت :"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند... مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
نوشته شده توسط حسین در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت موضوع داستان | لینک ثابت
در مطب دكتر به شدت به صدا در آمد. دكتر گفت در را شكستي! بيا تو. در باز شد و دختر كو چولوي نه ساله كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد و گفت: آقاي دكتر! مادرم! و در حالي كه نفس نفس میزد ادامه داد: التماس ميكنم با من بياييد.
مادرم خيلي مريض است، دكتر گفت: بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت خانه كسي نميروم، دخترك گفت: ولي دكتر،اگر شما نياييد اوميميرد! و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد وتصميم گرفت همراه او برود
دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رخت خواب افتاده بود، دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح كه علايم بهبودي در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد، دكتر به او گفت: بايد از دخترت تشكر كني، اگر او نبود حتما ميمردي! مادر با تعجب گفت: ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته! و به عكس بالاي تختش اشاره كرد، پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد، اين همان دختر بود! يك فرشته كوچك و زيبا.....

نوشته شده توسط حسین در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت موضوع داستان | لینک ثابت