در سرای عاطفه

می کند مرا صدا

یک جوان فراتر از

قصه های آشنا

گویدم تو ای سحر

از اسارتم نویس

زخم درد این دلم

زهر تلخ باطنم

گشته ام در این دیار

همنوای درد هجر

آشنای آفتاب

عاشقی ، نصیب من

خسته از غبار زرد

گشته ام نثار شب

در اسارتی که شد

این حصار قامتم

قصه ام شبانه در

این کتاب خود نگار

از جفای این خزان

تا غبار حسرتم

ماند از تو یادگار


 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت