درباره وبلاگ
سلام... من حسین هستم 21 سالمه از شهرستان بیرجند در حال حاضر دانشجوی حسابداری می باشم
خوشحالم که وبلاگ من رو برای دیدن انتخاب کردید نظر هم توی وبلاگ یادتون نره
poya_65xxx ایدی من هست
09353288710
جهت تبادل اس ام اس با دوستان
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
تنهای ... تنهام
دل شکسته تنها
مرگ عشق
نامه ای به قلبم
کوره راههای زندگی
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
عاشق تنها
دشت شقایق
نقطه سر خط
تنها محبت مهربونی
تا انتهای حضور
شب سیاه
دخترانه
شیطنت های ما سه نفر
مشق عشق
دختر آبی
دنیای عشق
دختران آبی پوش
عاشقانه ها
حرفهای من با خودم
مهربانی
چرا دل نمیدی؟دل می سوزونی
نغمه تنهایی
لحظه های شاد
ما از آن پاکدلائیم که به کس کینه نداریم
ناهید شب
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
طراح قالب
POWERED BY

تمام فنجانهای قهوه دروغ می گفتند تو بر نمی گردی ،
و حالا که خدای من شده ای ،
هر چقدر هم که دعا کنم ،
گوشت به حرفهام بدهکار نیست ،
بی خیال تر از تو این خیابان است که دست در جیب راه می رود ،
دهن کجی می کند ،
نکن خیابان من از تو پا خورده ترم !
تمام مسیر های تکه نان را که به تو می رسیدم گنجشکها خورده اند ،
کفشهام پاشنه می خورند !...
انتظاری ناقص الحروف را کوچه آبستن است ،
کوچه خواهد مُرد ، تو بر نمی گردی !...
من که چیزی نمی خواهم جز این که بخواهیَم
و پنجره ای که مدام باز و بسته می کردی باز و بسته کنی ،
به دستهات بگو دوباره حادثه بیافریند فاجعه ای بزرگ ، حالا که در دست دیگری ست !..
چقدر این شعر بلند گریه می کند ،می خواهم بخوابم ،و دعا کنم بیدارم کنی ،
عزیزم... صبحانه آماده است ،
بله قربان ..آمدم
مادر .... نگو که من دیوانه شدم
هرچند فکر می کنم بهتر از این نمی شود برای تمام بچه هایی که سنگم می زنند
تمام دوستانی که به من می خندند ،مفید باشم !..
چرا هنوز من میز شام می چینم
پیراهنی که تو دوست می داری ، می پوشم
وقتی بر نمی گردی ،
حق با مادرم بود که از خدا مرا می خواست و من تو را ،
چقدر شبیه من شده
مردی که به تو می آید ،و با تو می رود
و خلاصه می کند همه دوستت دارم را در تختخوابی به وسعت یک من
منی که از شما چیزی نمی خواستم
جز این که گورتان را جای دیگری بکنید !..
این دل دیگر دل نمی شود ،
شاید حق با مادرم بود ..
نوشته شده توسط حسین در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت