من زیر باران ایستاده ام

و انتظار تو را میکشم

چتری روی سرم نیست

می خواهم قدمهایت را

با تعداد قطره های باران شماره کنم

تو قبل از پایان باران میرسی

یا باران قبل از آمدن تو به پایان میرسد؟

مرا که ملالی نیست

حنی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم

نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم

نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است

هر وقت چلچله برایت نغمه دلتنگی خواند

وخواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا

من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم

 

 


 

نوشته شده توسط حسین در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت موضوع شعر | لینک ثابت